!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> باران

باران

گاهی اوقات یاد بعضی ها 

ناخودآگاه لبخندی بر لبانم مینشاند

 

 

هردو را دوست دارم 

این لبخندهای بیگاه

واین بعضی ها را.....

+نوشته شده در ساعت20:6توسط پریسا | |

+نوشته شده در ساعت10:42توسط پریسا | |

بارون میاد تاپشت در باشیم 

ماتو لباس یک نفر باشیم           بارون وچتر وکوچه همدستن

                    تاما به هم نزدیک تر باشیم

من مال یک دنیای کوچیکم            دنیای کوچیکی که تاریکه

دورم که باشم از تو میدونم          به دوری تو خیلی نزدیکه

تقویم من هر روز غم داره           هر روز صدتا متهم داره 

دنیامپر ازفردا ودیروزه                تقویم من امروز وکم داره

صحبت سر امروز وفردا نیست      تو دنیای تو واسه من جا نیست

هر جای این کابوس ومی گردم     انگیزه ای به اسم رویا نیست

پیراهن بارونو می پوشم            دنیا رو می گیرم در آغوشم   

                        اماچه آسون میرم از یادت      

                       وقتی میگی یادت فراموشم

+نوشته شده در ساعت14:21توسط پریسا | |

من از این حس دلتنگی

کنارت سخت دلگیرم

می دونم بی تو و چشمات

یه روزی این گوشه می میرم

سکوتی روی لبهامه

یه روزی بغض من میشه

می بینی مثله این بارون

میشینه رو دل شیشه

صدام کن تا که بسپارم

خودم رو توی آغوشت

قدم با قلب من بردار

بذارم سر روی دوشت

بگیر دل خستگی هامو

از احساسی که می دونی

یه بار آرامش من باش

به جای چتر بارونی

کجا قاب نگاهت رفت

که با عشق تو می خوابم

که حتی توی این رویا

واست بی تابه بی تابم

می گم شاید نمی فهمی

چقدر دلتنگ تو می شم

با تو خوشبختی بی مرزه

باید برگردی تو پیشم.....

+نوشته شده در ساعت16:18توسط پریسا | |

گنجشکهای گرسنه بیشتر قدر بهر را میدانند  ودرختان بی برگ بهتر معنی انتظار را می فهمند

بهار در همه جا سبز می شود 

در آستانه بهار چه قدر با پرستو ها حرف زدی وکنار گیاهان  ایستاده ای وبه آسمان فکر کرده ای

فرق نمی کند چند بار فروردین را دیده باشی   در قلب من وتو دختر زیبای بهار آرام آرام  و رشک بر انگیز  خفته است

اگر می خواهی مثل او زیبا شوی  باید با  وزش شاخه های نارون بیدار شو ی

+نوشته شده در ساعت20:1توسط پریسا | |

شبهای پاییزی

+نوشته شده در ساعت19:25توسط پریسا | |

+نوشته شده در ساعت19:5توسط پریسا | |

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدنزمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه

 می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

 

+نوشته شده در ساعت19:4توسط پریسا | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

+نوشته شده در ساعت11:28توسط پریسا | |

هر چه کنی بکن ولی

از بر من سفر مکن

یا که چو می روی مرا

وقت سفر خبر

گر چه به باغم ستاده ام

نیست توان دیدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن 

 روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد

وقت وداع کردنت

بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام

تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا

عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام

مرغک پر شکسته ام  

زود بیا که خسته ام

زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی

تن به قضا نهاده ام

آتشم این قدر مزن

رنجه ام این قدر مکن

یوسف عمر من بیا

تنگدلم برای تو

رنج فراق می کشد

خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم

گوش به من نمیکنی

یا که مرا ز دل ببر  

یا ز برم سفر مکن

 

مهدی سهیلی

+نوشته شده در ساعت11:16توسط پریسا | |

راز شب

شب چو بوسيدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زير گيسو كرد پنهان روي خويش
ماه را پئشيد با گيسوي خويش
گفتمش : اي روي تو صبح اميد
در دل شب بوسه ما را كه ديد ؟
قصه پردازي در اين صحرا نبود
چشم غمازي به سوي ما نبود
غنچه خاموش او چون گ ل شكفت
بر من از حيرت نگاهي كرد و گفت
با خبر از راز ما گرديد شب
بوسه اي داديم و آن را ديد شب
بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت
ماه خنديد و به موج آب گفت
موج دريا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به ديگر سو شتافت
قصه را پارو به قايق باز گفت
داستان دلكشي ز آن راز گفت
گفت قايق هم به قايق بان خويش
مانده بود اين راز اگر در پيش او
دل نبود آشفته از تشويش او
ليك درد اينجاست كان ناپخته مرد
با زني آن راز را ابراز كرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهي طبل بلند آواز را
لا جرم فردا از آن راز نهفت
قصه گويان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازي دهان وا مي كند
راز را چون روز افشا مي كند

+نوشته شده در ساعت11:12توسط پریسا | |

آرامگاه رهي معيري

+نوشته شده در ساعت16:42توسط پریسا | |

حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست،

خداوند در هر حضور،

جادویی برای کمال ما نهان کرده ،

خوش آن روز که درک کنیم

جادوی حضور یکدیگر را...

+نوشته شده در ساعت16:19توسط پریسا | |

+نوشته شده در ساعت0:3توسط پریسا | |

+نوشته شده در ساعت0:2توسط پریسا | |